شاهزاده زندگی من

همه زندگی مامانی و باباامیر

به نام خدا - پست ثابت وبلاگ

 

رَبَّنَا وَاجْعَلْنَـا مُسْلِمَیْنِ لَکَ وَمِن ذُرِّیَّتِنَـا أُمَّةً مُّسْلِمَةً لَّکَ وَأَرِنَـا مَنَاسِکَنَـا وَتُبْ عَلَیْنَـآ إِنَّکَ أَنتَ التَّوَّابُ الرَّحِیمُ 

پروردگارا ما را تسلیم فرمان خود قرار ده و از نسل ما امتى فرمانبردار خود پدید آر و آداب دینى ما را به ما نشان ده و بر ما ببخشاى که تویى توبه‏پذیر مهربان

با کلی تاخیر اومدیم

سلام به گل پسرم عزیز دلم که دیگه برای خودت آقایی شدی نفس مامان چند روزی بود که اصلا دلم نمیخواست چیزی توی وبلاگت بنویسم، راستش نه به خاطر اینکه تو شیرین کاری و شیرین زبونی نمیکردی نهههههههههه... در عوض خیلی هم ناز و خواستنی شدی برای مامان فقط به این دلیل بود که اصلا دل و دماغ نشستن پای کامپیوتر رو نداشتم... امروز قصد کردم که دوباره بیام و برات بنویسم. مامانی به حمدالله جشن تولد امسالت رو برات گرفتم و شکر خدا خوب هم شد... ولی متاسفانه هنوز نتونستم عکساش رو برات بزارم که تا دو سه روز دیگه قول میدم بهت این کار رو هم انجام بدم. عسل مامان بگم از خودت که حسابی عشقی شدی برای مامان. خیلی خوشگل حرف میزنی و با حرف زدنت دل میبری... هرجا...
26 شهريور 1391

تولدم نزدیکه (نظرخواهی)

سلام به همه خاله های خوب و دوست داشتنی با نی نی های نازشون. خاله های گلم جشن تولد سه سالگیم نزدیکه و مامانم داره یواش یواش کارهاشو میکنه؛ آخه قصد داره امسال برام تولد ماشینی بگیره... خیلی از این بابت خوشحالیم، هم من هم مامان و بابام. داره سه سالم میشه و دیگه برای خودم مردی شدم... (( البته اینو مامانم میگه!!!!)) خاله های قشنگم اگر هرکدوم از شما که میاین و به خونه کوچولوی من سر میزنید، نظری یا پیشنهادی توی مغزهای خوشگلتون دارید که میتونه توی هرچه بهتر برگزار شدن جشن تولد سه سالگیم کمک مامانم بکنه حتما توی قسمت نظرات برامون درج کنید. نظراتی شامل تهیه غذا منوی غذا انواع دسر (البته لطفا طرز تهیه اش رو هم به مامانم بگید...
4 شهريور 1391

عیدفطر مبارک

فرا رسیدن عید سعید فطر را خدمت تمامی روزه داران و دوستان عزیزم تبریک و تهنیت عرض می کنم . امیدوارم در این شب عزیز ما رو از دعای خیرتون بی نصیب نزارید. چندتا از اعمال امشب و فردا رو براتون میزارم امیداست که بجا بیاورید و من و پسر کوچولوم رو هم دعا کنید.... از جمله لیالى شریفه شب عید فطر می باشد و در فضیلت و ثواب عبادت و احیاى آن احادیث ‏بسیار وارد شده و روایت‏ شده است که آن شب کمتر از شب قدر نیست. برای درک این شب عزیز انجام اعمالی از ائمه علیهم السلام به ما سفارش شده است : 1- در هنگام غروب آفتاب غسل انجام شود . 2 - بعد از نماز مغرب و عشاء ، نماز صبح و نمازعید فطر ذکر؛" الله اکبر الله اکبر، لا اله ا...
28 مرداد 1391

از مهمونی خدا اومدم

سلام و هزاران سلام جانانه خدمت دوستای گلم توی این ماه مبارکیه با اینکه روزها بلند و کش داره ولی انگار آدم وقت کم میاره، مخصوصا که یه پسر شیطون هم داشته باشی که هی جمع کنی و هی پشت سرت بریزهههههههههه امسال ماه رمضون برعکس پارسال ما یه عالمه مهمونی دعوت شدیم؛ تقریبا از اواخر هفته اول و تمامی هفته دوم و سوم هرشب افطار دعوت داشتیم؛ وای که چقدر خوش میگذره که هی بدو بدو نکنی برای درست کردن افطار و شب هم همه چیز به نحو احسن برای شکم چرانی آماده باشه  اونم با یه عالمه غذاهای خوشمزه توی بعضی از مهمونی ها آقا سهند ما بسیار خوب و مودب بود و بعضی ها هم انگار جناب ج ن میرفت توی جونش و حسابی عذاببببببببببب میداد شبهای احیا هم یه شب با ام...
24 مرداد 1391

رمضان مبارک

رمضان مژده ای منتظران ماه خدا امده است / ماه شبهای مناجات و دعا امده است ماه دلدادگی بنده به معبود رسید / بر سر سفره شاهانه گدا امده است . . .   عازم یک سفرم ، سفری دور به جایی نزدیک سفری از خود من تا به خودم ، مدتی هست نگاهم به تماشای خداست و امیدم به خداوندی اوست فرا رسیدن ماه رمضان ، ماه بارش باران رحمت الهی مبارک التماس دعا   ...
2 مرداد 1391

روزمرگی های ما

  سلام به همه دوستای خوبم که توی این مدت باهام همراه بودن و همیشه بهم لطف داشتن. البته من هم شما رو فراموش نکردم و مدام به یادتون بودم؛ چند وقتی بود که اینترنتمون تموم شده بود و چون از این سرور راضی نبودیم قصد کرده بودیم که عوضش کنیم بعد از مدتی که گشت زدیم و پرس و جو کردیم دیدیدیم نه خیر باید همینو ادامه بدیم اینقدر که الکی قیمتها بالاست نمیشه تغییری تو زندگی داد.  خلاصه مجددا همونو شارژ کردیم و الان در خدمت شماییم.  یه چند روزی رو هم رفتیم کلاردشت، البته باز هم سه تایی، پدرام و مهسا(پسرخاله امیر و خانومش) خیلی اصرار کردن که باهاشون بریم انزلی ولی امیر راضی نبود و میگفت انزلی خیلی دوره و همینطور شلوغه... ب...
21 تير 1391

سلام اولین پست این وبلاگ

سلام به همه دوستای خوبم و عزیزای دلم که جویای حال و احوالم بودن. راستش مدتی بود خیلی مشغله داشتم و نتونستم بیام و وبلاگ گل پسرم رو آپ کنم از طرفی هم وبلاگ قبلی سهند جونم از طرف خانواده شوهری لو رفته بود و دیگه دلم نمیخواست چیزی توش بنویسم چون میدونستم که هرچی بگم و بنویسم توی کل فامیل میشه نقل مجلسسسسسسس. اینا اینجورین دیگه... بهتر دیدم که یه وبلاگ دیگه براش درست کنم و همه مطالب قبلی رو منتقل کنم اینجا و در اونو به کل تخته کنم که دیدم خیلی سخته و عکسها از بین میرن. تصمیم گرفتم که اون هم سرجاش باشه و این رو مجددا درست کنم. امان از دست این قوم شوهرررررررررررررررر توی این مدتی که نیومدم کلی اتفاق افتاد اول از همه اینکه دا...
25 خرداد 1391

اولین روزی که فهمیدیم خدا تو رو به ما داده

  سهند نازم روزی که فهمیدیم خدا تو رو به ما داده درست نهم دی ماه سال 87 بود من با اینکه می دونستم یه نی نی کوچولوی نازنازی توی دلم هست ولی برای اطمینان بیشتر رفتم آزمایشگاه چیذر نزدیک خونمون. ساعت 4 آزمایش حاضر می شد من از ساعت 3/30 حاضر شدم و به آزمایشگاه رفتم دل تو دلم نبود. جواب آزمایش رو که گرفتم قلبم به شدت می زد. دکتر آزمایشگاه گفت مبارک باشه تیترم رو که نگاه کردم حدود 8000 بود. با خوشحالی تا خونه دویدم تلفن رو برداشتم و به بابا امیر زنگ زدم. بابایی که منتظر بود تو این فاصله چندبار به خونه زنگ زده بود تا گفتم الو... بابائی گفت خوش خبر باشی گفتم جواب مثبت. ناگهان بابا امیر از پشت تلفن زد زیر گریه معلوم بود که هم خیلی مضطرب بود ه...
4 خرداد 1391

اولین باری که سهند مدرسه رفت

دیروز صبح که در اصل روز 12 اردیبهشت و روز معلم باشه من و سهند رفتیم مدرسه ای که قبل از ازدواجم اونجا مشغول به کار بودم. برای دیدن دوستان و معلمان و همچنین گرامیداشت روز معلم. سهند کلی ذوق می کرد از پله های مدرسه خودش بالا رفتپ، بچه ها رو که می دید انگار دنیا رو بهش داده بودن. بغلشون می کرد،   هولشون می داد، توپ شون رو می گرفت و فرار می کرد؛                                 یجورایی داشت بازی می کرد ولی بچه های بیچاره حاج و واج نگاهش می کردن. بعضی هاشون هم که خیلی خوش ذوق بودن دس...
4 خرداد 1391

اولین مسافرت سهند به انزلی

اولین باری که سهند مسافرت رفت 47 روزش بود. خانواده ما که تازه  3نفره شده بود با عمو پدرام و خاله مهسا به انزلی ویلای بابای خاله مهسا رفتیم. این اولین باری بود که طعم مسافرت با بچه رو می چشیدم. حدودا 4 شب اونجا بودیم. شب آخر عموپدرام و بابا امیر قرار گذاشتن که زود بخوابن تا صبح زود قبل از طلوع آفتاب از خواب بیدار بشیم و راه بیفتیم به سمت تهران. همه آماده خواب شدیم که یهو دیدیم سهند زد زیر جیغ خاله مهسا اومد پیش ما که چطور شد الان که حالش خوب بود نمی دونستیم چکارش کنیم. چهارتایی دنبال سهند راه افتاده بودیم. صحنه های جالبی بود: یکی عرق نعنا درست می کرد. یکی گریپ میچر می آورد. یکی نبات داغ درست می کرد منم با خاله مهسا دست به دست سهند و تک...
4 خرداد 1391