شاهزاده زندگی من
همه زندگی مامانی و باباامیر
 

رَبَّنَا وَاجْعَلْنَـا مُسْلِمَیْنِ لَکَ وَمِن ذُرِّیَّتِنَـا أُمَّةً مُّسْلِمَةً لَّکَ وَأَرِنَـا مَنَاسِکَنَـا وَتُبْ عَلَیْنَـآ إِنَّکَ أَنتَ التَّوَّابُ الرَّحِیمُ 

پروردگارا ما را تسلیم فرمان خود قرار ده و از نسل ما امتى فرمانبردار خود پدید آر و آداب دینى ما را به ما نشان ده و بر ما ببخشاى که تویى توبه‏پذیر مهربان

[ سه شنبه 24 مرداد 1391 ] [ 14:00 ] [ مامانی ] [ ]

سلام به گل پسرم عزیز دلم که دیگه برای خودت آقایی شدیقلب

نفس مامان چند روزی بود که اصلا دلم نمیخواست چیزی توی وبلاگت بنویسم، راستش نه به خاطر اینکه تو شیرین کاری و شیرین زبونی نمیکردی نهههههههههه... در عوض خیلی هم ناز و خواستنی شدی برای مامان فقط به این دلیل بود که اصلا دل و دماغ نشستن پای کامپیوتر رو نداشتم... امروز قصد کردم که دوباره بیام و برات بنویسم.محصل

مامانی به حمدالله جشن تولد امسالت رو برات گرفتم و شکر خدا خوب هم شد... ولی متاسفانه هنوز نتونستم عکساش رو برات بزارم که تا دو سه روز دیگه قول میدم بهت این کار رو هم انجام بدم.

عسل مامان بگم از خودت که حسابی عشقی شدی برای مامان.قلب

خیلی خوشگل حرف میزنی و با حرف زدنت دل میبری... هرجا میریم کلی از آدمها همینجوری میخت میشن، تازه یه عده هم با دست به اونایی که متوجه حضورت نشدن نشونت میدن... من به ندرت بچه هایی مثل تو رو دیدم که مردم با توجه خاصی بهشون نگاه میکنن

راستش از طرفی دلم غش میره براتنیشخند از طرفی هم همیشه این فکر توی ذهنمه که نکنه چشم بخوری...نگران

خودت مدام بهم میگی مامانی اسفند دم کن برام. چشمک(به جای دود کردن میگی دم کن). چند روز پیش بهت گفتم مامانی بگو اسفند دود کن برام.. با تعجب بهم نگاه کردی و گفتی دودهِ؟؟؟؟از خود راضی

الهی فدات بشم که انیشتنی شدی برای خودت.

جمعه شب با خانواده خاله ام اینا و دختراش و داماداش رفت بودیم بیرون، با ریحانه و طاها نوه های خاله بازی میکردی، بابایی محمد برات توپ آورده بود، تو هم توپت رو گرفته بودی توی دستت و به بچه ها نمیدادی تا بازی کنن، طاها باهات قهر کرد، طاها 7 ماه از تو کوچکتره و درست نمیتونه حرف بزنه ولی با دست بهت اشاره میکرد که باتو گهلم(قهرم) زبانکده محصلشما هم اول روی خوش نشون ندادی و تحویلش نگرفتی و دنبال کار خودت بودی، اومدی توپت رو به من دادی و گفتی گایمش کن(قایم) . منم به حرفت گوش دادم. خاله که میخواست نوه اش رو آروم کنه بهش میگفت آقا پلیسه اومده توپ رو برده تو هم پریدی وسط که نه خیر دادم مامانم گایِمِش کرده!!!!. همه زدن زیر خنده که نمیشه جلوی این بچه ها خالی هم بست...نیشخند

 بعد از مدتی که دور و بر بچه ها چرخیدی و دیدی باهات دوست نمیشن و به قولی ادا و اصولات فایده نداره اومدی گفتی مامانی توپ و بده میخوام بدم به طاها باهام آشتی بشه. بعد هم بهش دادی و قائله ختم به خیر شد... توی این مدت همه حرف جمع شما بودی عسل مامان.ماچ

روز تولد شما 13 شهریوره که امسال روز دوشنبه بود عزیز دلم، ولی من پنجشنبه 16 شهریور جشن تولدت رو گرفتم، جمعه عمو حسنم با خانواده اشون اومدن خونمون برای تبریک جشن تولدت،لبخند عمو حسن با کلی ذوق نشسته بود و بهت میگفت الهی قربونت بشم عمو جون جشن تولد گرفتی.. خوب برای من هم بگیر... بعد با کادوهایی که برات آورده بودن( دوتا ماشین خوشگل) بازی میکرد و میخواست تو رو هم به وجد بیاره و باهاش بازی کنی.. مدام مثل بچه ها حرف میزد و خودش رو تکون تکون میداد... یه دفعه جلوی جمع بهش گفتی چه گد(قد) ادا افتال(اطوار) در میاری...خنده همه زدن زیر خنده و تا دقایقی فقط به این جمله شما میخندیدن... خود عمو مرده بود از خنده...نیشخند

به قول بابایی میدونی چه کلمه ای رو کجا به کار ببری.قلب

خلاصه هر ثانیه با تو بودن برای ما لحظه های نابیه که با هیچ چیزی نمیشه ثبتش کرد.........قلب

متاسفانه چند وقتیه که دوربینمون گم شده و هرجایی رو که میگردم نیست که نیست؛ نمیدونم کجا گذاشتم اصلا یادم نمیاد.

آمار عکس گرفت از شما توی این مدت خیلی کم شده یه مقداری با موبایل خودم ازت عکس گرفتم یه مقداری هم با موبایل باباامیر. قبلا به موبایل میگفتی مولوله ولی الان دیگه درستش رو میگی.

نفس مامان چند روز پیش میخواستم ببرمت دستشویی، با ذوق پریدی توی بغلم و گفتی مامانی عاشگِتَم منم بهت گفتم منم عاشقتم عزیز دلم با تعجب و تحکم بهم گفتی عاشِگ نه عاشق.

مامانی طاهره و بابایی محمد که دیگه نگو و نپرس براشون شدی همه زندگی، بهت زنگ میزنن و ساعتها باهات تنهایی حرف میزنن، انگار نه انگار که منم هستمزبان حس میکنم که یه چیزی دیگه ای براشون، یه عشق عجیبی بهت دارن، یه امیدی تازه هستی توی زندگیشون.قلب دایی جواد و دایی هادی و دایی مهدی هم که هر کدومشون یه جور خاص دوستت دارن. خلاصه اینکه هادی چند روز پیش میگفت تنها بهونه زنده موندن من سهنده، اگر سهند نبود تا حالا مرده بودم، نمیدونم چرا یه همچین حرفی میزنه ولی میفهمم که خیلی دوستت داره.قلب

سوره قل هوالله رو بهت یاد دادم و  خیلی خوب یاد گرفتی و بدون غلط میخونی. البته دو سه بار بیشتر برات تکرار نکردم بلافاصله گرفتی.

یه وقتهایی دارم با کسی حرف میزنم مثلا با باباامیر یا مامانی یا هر کس دیگه ای شما هم غرق در بازی خودت هستی یا داری تلویزیون نگاه میکنی، یه دفعه میبینم بدون اینکه نگاهت رو به ما بکنی ادامه حرف من رو میری یا اینکه اگر به نظر خودت غلط گفتم درستش میکنی ... انگار که ده تا گوش داری و تمام حواست به حرف زدن ماست.از خود راضی

عاشق رفتن به پارکی و اصلا ساعت و وقت هم برات معنا نداره با اشتیاق بازی میکنی و میدوی.

به حمدالله غذا خوردنت هم تا حدودی بهتر از قبل شده...ابرو ولی هنوز دوست داری من بهت غذا بدم وقتی میگم مامانی خودت بخور میگی نه تو بده.

میخواستیم توی این تابستونی یه مسافرت بریم ولی کار باباامیر خیلی زیاده و اصلا فرصت نداریم، مامانی دعا کن بتونیم یه مسافرت هرچند کوتاه هم که شده بریم توی خونه خیلی حوصله مون سر میره ؛ عینک

عشق مامان به زودی با خاطره تولد سه سالگیت به اضافه عکساش دوباره بر میگردم فعلا خدا حافظ

شکلکهای جالب و متنوع آروین

[ يکشنبه 26 شهريور 1391 ] [ 8:25 ] [ مامانی ] [ ]

سلام به همه خاله های خوب و دوست داشتنی با نی نی های نازشون.

خاله های گلم جشن تولد سه سالگیم نزدیکه و مامانم داره یواش یواش کارهاشو میکنه؛ آخه قصد داره امسال برام تولد ماشینی بگیره...

خیلی از این بابت خوشحالیم، هم من هم مامان و بابام.

داره سه سالم میشه و دیگه برای خودم مردی شدم... (( البته اینو مامانم میگه!!!!))

خاله های قشنگم اگر هرکدوم از شما که میاین و به خونه کوچولوی من سر میزنید، نظری یا پیشنهادی توی مغزهای خوشگلتون دارید که میتونه توی هرچه بهتر برگزار شدن جشن تولد سه سالگیم کمک مامانم بکنه حتما توی قسمت نظرات برامون درج کنید.

نظراتی شامل تهیه غذا

منوی غذا

انواع دسر (البته لطفا طرز تهیه اش رو هم به مامانم بگید؛ خدا میدونه شاید بلد نباشه. (اینو یواشکی میگم تا مامانم ناراحت نشه)

تزئینات

دعوت مهمونها یا هرچیز دیگههههههه...

هم من هم مامانم از شما ممنونیم...

همتون رو دوست دارم سهند

[ شنبه 4 شهريور 1391 ] [ 17:14 ] [ مامانی ] [ ]

عیدفطر

فرا رسیدن عید سعید فطر را خدمت تمامی روزه داران و دوستان عزیزم تبریک و تهنیت عرض می کنم .

امیدوارم در این شب عزیز ما رو از دعای خیرتون بی نصیب نزارید.

چندتا از اعمال امشب و فردا رو براتون میزارم امیداست که بجا بیاورید و من و پسر کوچولوم رو هم دعا کنید....

از جمله لیالى شریفه شب عید فطر می باشد و در فضیلت و ثواب عبادت و احیاى آن احادیث ‏بسیار وارد شده و روایت‏ شده است که آن شب کمتر از شب قدر نیست. برای درک این شب عزیز انجام اعمالی از ائمه علیهم السلام به ما سفارش شده است :



1- در هنگام غروب آفتاب غسل انجام شود .



2- بعد از نماز مغرب و عشاء ، نماز صبح و نمازعید فطر ذکر؛" الله اکبر الله اکبر، لا اله الا الله و الله اکبر الله اکبر و لله الحمد الحمد لله على ما هدانا و له الشکر على ما اولانا " گفته شود.



3- بعد از نماز مغرب و نافله آن، دست ها را به سوى آسمان بلند کرده و بگوید:" یا ذاالمن و الطول یا ذاالجود یا مصطفی محمد و ناصره صل على محمد و آل محمد و اغفرلی کل ذنب احصیته وهو عندک فی کتاب مبین." پس به سجده برود و صد مرتبه در سجده بگوید: " اتوب الى الله " پس هر حاجت که دارد از حق تعالى بخواهد که ان شاء الله تعالى بر آورده خواهد شد. در روایتی از ‏شیخ آمده که: بعد از نماز مغرب به سجده رود و بگوید" یا ذاالحول یا ذاالطول یا مصطفیا محمدا و ناصره صل على محمد و آل محمد واغفرلی کل ذنب اذنبته و نسیته انا و هو عندک فی کتاب مبین." سپس صد مرتبه " اتوب الى الله " بگو.



4- زیارت امام حسین علیه السلام که فضیلت ‏بسیار دارد.



5- ده مرتبه ذکر" یا دائم الفضل علی البریة یا باسط الیدین بالعطیة یا صاحب المواهب السنیة صل علی محمد و آله خیرالوری سجیة واغفرلنا یا ذاالعلی فی هذه العشیة." که از اعمال شب جمعه است، گفته شود.



6- ده رکعت نماز که در شب آخر ماه رمضان اقامه می شود که به صورت پنج نماز دو رکعتی ، در هر رکعت بعد از حمد، سوره توحید ده بار خوانده شود. و در رکوع و سجود ده مرتبه ذکر" سبحان الله والحمدلله و لا اله الاالله والله اکبر" گفته شود. پس از نماز هزار مرتبه استغفار کند و بعد از آن سر به سجده گذارد و بگوید:" یا حی یا قیوم یا ذاالجلال و الاکرام یا رحمان الدنیا والاخرة و رحیمهما یا ارحم الراحمین یا اله الاولین والآخرین اغفرلنا ذنوبنا و تقبل منا صلواتنا و صیامنا و قیامنا."


7- چهارده رکعت نماز اقامه کند. بعد از هر دو رکعت سلام دهد و در هر رکعت بعد از حمد، یک بار آیةالکرسی و سه مرتبه توحید خوانده شود. براى هر رکعت، ثواب عبادت چهل سال و عبادت هر که در آن ماه روزه گرفته و نماز خوانده اعطاء می شود.


اعمال روز عید


1- بعد از نماز صبح و نماز عید آن تکبیراتى را که در شب عید ذکر شد، گفته شود.



2- پرداخت زکات فطره پیش از نماز عید.



3- انجام غسل روز عید. که زمان آن بعد از طلوع فجر تا زمان به جا آوردن نماز عید است. در هنگام غسل بگو: " اللهم ایمانا بک و تصدیقا بکتابک واتباع سنة نبیک محمد صلى الله علیه و آله." و پس از غسل بگو:" اللهم اجعله کفارة لذنوبی و طهر دینی اللهم اذهب عنی الدنس."



4- برای اقامه نماز عید لباس نیکو پوشیده و از عطر استفاده نمایید.



5- پیش از نماز عید، در اول روز افطار کنى. و بهتر آن است که به خرما یا به شیرینى باشد. و شیخ مفید فرموده مستحب است خوردن مقدار کمى از تربت‏ سیدالشهداء علیه السلام که براى هر دردى شفا است.



6- اقامه نماز عید.



7- زیارت امام حسین علیه السلام.

 

[ شنبه 28 مرداد 1391 ] [ 7:30 ] [ مامانی ] [ ]

سلام و هزاران سلام جانانه خدمت دوستای گلمقلب

توی این ماه مبارکیه با اینکه روزها بلند و کش داره ولی انگار آدم وقت کم میاره، مخصوصا که یه پسر شیطون هم داشته باشی که هی جمع کنی و هی پشت سرت بریزههههههههههابرو

امسال ماه رمضون برعکس پارسال ما یه عالمه مهمونی دعوت شدیم؛ تقریبا از اواخر هفته اول و تمامی هفته دوم و سوم هرشب افطار دعوت داشتیم؛ وای که چقدر خوش میگذره که هی بدو بدو نکنی برای درست کردن افطار و شب هم همه چیز به نحو احسن برای شکم چرانی آماده باشهنیشخند اونم با یه عالمه غذاهای خوشمزهخوشمزه

توی بعضی از مهمونی ها آقا سهند ما بسیار خوب و مودب بودبغل و بعضی ها هم انگار جناب ج ن میرفت توی جونش و حسابی عذاببببببببببب میدادآخ

شبهای احیا هم یه شب با امیر و سهند رفتیم مسجد ارک و دو شب دیگه هم رفتیم امامزاده چیذر که نزدیک خونمون بود البته فقط با سهند و باباامیر هم میرفت مسجد؛ شبهایی که امامزاده میرفتیم هانیه دختر دایی باباامیر هم که نزدیک خونمون بود میومد پیشمون، جای همگی خالی حسابی لذت بخش بود، شب بیست و یکم حدود یک ساعت که از استقرارمون گذشت سهند خوابید تا صبح و با هزار بدبختی تا خونه آوردمش، ولی دوست داشتم که ببرمش و از مراسم استفاده کنهلبخند حس میکنه نیازه که با اهل بیت آشنا بشه و این جور مراسم باید از بچگی با خون و پوستش آغشته بشه وگرنه در آینده معلوم نیتس چه سرنوشتی داشته باشهخنثی 

شب بیست و سوم هم هنوز چند دقیقه ای نشسته بودیم یهوووو آقا فرمودند مامان ج ی ش دارم وای فکر کنید یه خیابون به چه بزرگی رو باید از روی سر مردم رد میشدم تا آقا رو میبردم دستشویی، دیگه چاره ای نبود بغلش کردم و راه افتادم ؛ با اینکه مواظب بودم کسی رو اذیت نکنم ولی نمیدونم چرا ملت هی میگفتن نوچ نوچ...کلافه 

در هر صورت این ماه قشنگ خدا هم داره یواش یواش تموم میشه و فقط یه عالمه ازتوش خاطرات خوب و بد موند، ولی خداییش خاطره های خوبش بیشتره...

 یه چندتایی عکس دارم برای این ماه قشنگ که بعدا براتون میزارم...

خوب دیگه التماس دعا دارم ...

[ سه شنبه 24 مرداد 1391 ] [ 13:58 ] [ مامانی ] [ ]

متن های تبریک برای ماه رمضان!

رمضان

مژده ای منتظران ماه خدا امده است / ماه شبهای مناجات و دعا امده است

ماه دلدادگی بنده به معبود رسید / بر سر سفره شاهانه گدا امده است . . .

 

عازم یک سفرم ، سفری دور به جایی نزدیک

سفری از خود من تا به خودم ، مدتی هست نگاهم

به تماشای خداست و امیدم به خداوندی اوست

فرا رسیدن ماه رمضان ، ماه بارش باران رحمت الهی مبارک

التماس دعا

 

[ دوشنبه 2 مرداد 1391 ] [ 11:42 ] [ مامانی ] [ ]

تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net 

سلام به همه دوستای خوبم که توی این مدت باهام همراه بودنقلب و همیشه بهم لطف داشتن.ماچ

البته من هم شما رو فراموش نکردم و مدام به یادتون بودم؛بغل چند وقتی بود که اینترنتمون تموم شده بود و چون از این سرور راضی نبودیم قصد کرده بودیم که عوضش کنیم بعد از مدتی که گشت زدیم و پرس و جو کردیم دیدیدیم نه خیر باید همینو ادامه بدیمزبان اینقدر که الکی قیمتها بالاست نمیشه تغییری تو زندگی داد. خلاصه مجددا همونو شارژ کردیم و الان در خدمت شماییم.قلب

 یه چند روزی رو هم رفتیم کلاردشت، البته باز هم سه تایی، پدرام و مهسا(پسرخاله امیر و خانومش) خیلی اصرار کردن که باهاشون بریم انزلی ولی امیر راضی نبود و میگفت انزلی خیلی دوره و همینطور شلوغه... بنابراین تصمیم گرفتیم که بریم کلاردشت.

وقتی از کلاردشت برگشتیم در خونه رو که باز کردم یه بوی بدی به دماغم خورد که داشت حالم رو بهم میزد، امیر که مشغول اوردن وسایل بود به محضی که رسید بهش گفتم چرا خونه اینقدر بوی بد میده؟؟؟؟ گفت نکنه فریزر خراب شده؟؟؟؟؟ رفتم توی آشپزخونه فریزر یخچال سای بای ساید روشن بود و مشکلی نداشت ولی فریزر تکیه خاموش بود، گفتم ای وای فریزر خاموشه!!!!! امیر با ناراحتی گفت وای کار منهههههههه!!!!! نگو روز رفتن برای چند لحظه فریزر رو خاموش کرده و دیگه یادش رفته که مجددا روشنش کنه و ما هم هوشیار نبودیم و همه مواد غذایی داخل فریزر گندیده بود، همه گوشتهای گوسفندی و ماهیچه ها، همه سبزیجات و لوبیا و سوسیس ها و پنیرهای پیتزا و دیگه همه چیززززززز... خوشبختانه ماهی و میگو و مرغ رو توی فریزر سای بای ساید گذاشته بودم. تند تند کیسه آوردم و وسایل رو ریختم داخلشو امیر هم برد ریخت توی سطل آشغال کوچه... موکت آشپزخونه رو هم درآوردیم اینقدر که آب لجن روش ریخته بود اصلا ترکیده بود، انداختیمش بیرون و فرداش امیر برده بودش  کارخونه و داد بود کارگرها شسته بودنش... تا ساعت 3 و نیم نصفه شب مشغول تمیز کردن و شستن و جابجا کردن بودیم... خلاصه یه جورایی مسافرت از دماغمون در اومد.....

حدود دو هفته اس که دوباره کلاس Relax رو شروع کردم و خیلی ازش راضیم. از دفعه قبل بیشتر روم اثر گذاشته ، دکتر نوری میگه ریلکس برای مادرها یه بازویی که میتونه توی امر بچه داری خیلی بهشون کمک کنه. فعلا مرحله 16 گروهی هستیم. روزی دو تا سه بار باید تمرین کنیم. کلاس TA1 (روابط اجتماعی) رو هم که شروع کرده بودیم تقریبا تموم کردم البته دو جلسه اخر رو نرفتم که قراره برام کاور بزارن.

دوست دارم توی این تابستونیه برم کلاس شنا ثبت نام کنم ولی نمیدونم سهند رو پیش کی بزارم؟؟ از مامانم اینا دورم و هر روز نمیتونم این مسیر رو برم و بیام... کار امیر هم جوری نیست که ادم روش حساب کنه یه روز زود میره و یه روز دیررررر...

البته با دکتر نوری که صحبت میکردم میگفت حتما برای اول مهر مهد ثبت نامش کن که هم بتونی به خودت برسی هم اون بازی با بچه ها رو یاد بگیره(بگذریم که خودش علامه دهره)

بگذریم، بگم از سهند که ماشاالله خیلی بزرگ شده و خیلی زیاد فهمیده اس. دیگه همه چی میگه و خیلی درکش بالاست........

چند روز پیش که رفته بودیم کلاردشت از یه موضوعی ناراحت بودمتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد اومده پیشم با حالت تحکم بهم میگه:  لوفتن (لطفا) لَخبَند بزن(لبخند بزن)....تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

بغلش کردم و حسابی چلوندمش...تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

به جلیز و ولیز میگه جیلیزو بیلیز میکنم

خودش رو برام لوس میکنه و میپره توی بغلم و میگه من کوچولوامممممممم میخوام م ی م ی بخورم تا من هم حسابی نازش کنم و باهاش مثل نی نی کوچولو ها حرف بزنم و یه صدتایی بوسش کنم و بعد خودش خسته بشه و بره دنبال کارش.

عاشق بازی کردن با شنای لب دریاست، یه مقداری براش آوردیم و ریختیم توی لگن حمامش و گذاشتیم روی تراس، هر روز بعدازظهر کارش اینکه که بره با اونا بازی کنه؛ تا چشم من رو دور میبینه با سر میره توی شنا میگم چرا اینطوری میکنی میگه میخوام شنا کنمممممممم...

علاقه زیادی به پدرم داره و میگه فگد فگد(فقط) من نفس بابایی مَدقا(محمدآقا به لسان مامانم) هستم. هیچ کس نفس بابایی نیست. ما هم که یه عمری نفس بابایی بودیم حق نفس بودن نداریم......

بابام هم کلی نازش رو میکشه و میگه راست میگه پسرم فقط سهند نفس منههههههه....

مامانم اینقدر دوستش داره که اصلا اذیت هاشو نمیبینه و میگه بچه ام اصلا اذیت نداره شما ها براش حرف در میارید... مای بیچاره....

مامان اینا که از کربلا اومدن یه دست بلوز و شلوار مجلسی با یه تفنگ که تقریبا مخ در میاره با وسایل پزشکی براش آورده بودن که حسابی سرگرمش کرده... یه چادری سفید خوشگل هم برای من اوردن با یه تی شرت برای امیر... دستشون درد نکنه... البته دایی جواد هم برای من چادری قشنگی آورد، که عکسش رو براتون میزارم.... هر دوشون نقره کوبن

حرفهاش دیگه قلمبه سلمبه شده؛ چند روز پیش به امیر میگفتم دیگه خجالت میکشم که بخوام دعواش کنم حس میکنم یه آدم بزرگههههههههه...

عاشق آهنگ های اندیه آهنگ شیرین شیرینش رو خیلی دوست داره و باهاش میخونه؛تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيدآهنگ های ترکی رو هم لب خونی میکنه معلوم نیست چی میگه ولی وقتی میخوایم خاموش کنیم یا بزنیم یه جای دیگه با ناراحتی میگه میخوام بخونممممممم...تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

 

به ناراحت شدم میگه ناراحَته شدم 

سی دی انیشتین کوچولو رو براش گرفتم برای آموزش زبان چند تا کلمه انگلیسی یاد گرفته بهش میگم بچه چی میشه؟ میگی بی بی میگم میمون چی میشه میگه مانکی میگم سگ چی میشه میگه داگ میگم گربه چی میشه میگه تک( کت) میگم توپ چی میشه میگه ابال(بال) مامان و باباهم درست میگه .به نرده هم میگه فنس

کار اشتباهی که میکنه میگه: مامان من؛ اوغ سایی میکنم(عذرخواهی)

وقتی هم که میخواد گریه کنه میگه: مامان من؛ ببین بوغس کردم(بغض کردم)

از اسباب بازیهاش علاقه زیادی به play mobil ش که از سوئیس برای خریدیم داره و تقریبا هر روز یه سه ساعتی باهاشون بازی میکنه البته ساکت و بی سرو صدا و بدون اذیت اصلا انگار میره توی بهررررررر بازیییییییی.

خدا همه بچه ها رو برای پدر و مادرشون صحیح و سالم نگه داره؛ همینطور نگهداره این گل پسر ما هم بشه...

در ادامه مطلب عکس داریم

 تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد


ادامه مطلب
[ چهارشنبه 21 تير 1391 ] [ 14:57 ] [ مامانی ] [ ]

سلام به همه دوستای خوبم و عزیزای دلم که جویای حال و احوالم بودن. راستش مدتی بود خیلی مشغله داشتم و نتونستم بیام و وبلاگ گل پسرم رو آپ کنم از طرفی هم وبلاگ قبلی سهند جونم از طرف خانواده شوهری لو رفته بود و دیگه دلم نمیخواست چیزی توش بنویسم چون میدونستم که هرچی بگم و بنویسم توی کل فامیل میشه نقل مجلسسسسسسس.

اینا اینجورین دیگه...

بهتر دیدم که یه وبلاگ دیگه براش درست کنم و همه مطالب قبلی رو منتقل کنم اینجا و در اونو به کل تخته کنم که دیدم خیلی سخته و عکسها از بین میرن. تصمیم گرفتم که اون هم سرجاش باشه و این رو مجددا درست کنم.

امان از دست این قوم شوهررررررررررررررررسبز

توی این مدتی که نیومدم کلی اتفاق افتاد اول از همه اینکه داداشم یعنی دایی جواد از طرف دانشگاه امام صادق با اساتید دانشگاه مشرف شد حج عمره. البته برای اولین بار که خیلی خیلی باعث خرسندی ما شد.

برای سهند هم یه ست کامل ماشین و هلی کوپتر امداد آورد که خوشبختانه جنسش عالیهههههههههه و هنوز از دست سهند سالم مونده

البته آقا سهند هم برای خیر مقدم ورود دایی جواد یه پلاکارد داد نوشتن به این مضمون...

دایی گرامی جناب حاج جواد آقای ...

ورود شما به سرزمین وحی و نوشیدن شهد شیرین عبادت در سرای ملکوتی نبوی را خیرمقدم میگویم .

از طرف سهند

که به قول دایی جواد میگفت از همه هدیه ها برام باارزشترهههههههههه و خیلی بهم چسبید راستش اصلا انتظارش رو نداشتم....

وقتی دایی جواد اومد من و سهند با بابایی و مامانی و دایی علی اینا و عموی خودم با زن و بچه اش همگی رفتیم استقبالش فرودگاه مهرآباد با یه سبد بزرگ گل البته باباامیر دیر رسید و توی مسیر برگشت بهمون محلق شد.

مامانی و بابایی محمد هم برای ورود دایی جواد یه مهمونی حسابی گرفتن و کلی از فامیل رو دعوت کردن و آشپز آوردن برای پختن شام و البته یه شام حسابی هم از آب درآومد و یه مهمونی عالی شد...

خدا از همگی قبول کنه.

اتفاق بعدی اینکه در مدتی که دایی جواد مکه بود بابایی محمد هم برای یک هفته رفت کربلا و توی این فاصله من و سهند و باباامیر هم رفتیم کلاردشت که حسابی بهمون خوش گذشت دقیقه چهارشنبه شب ساعت 2:30 شب راه افتادیم و ساعت 6 صبح کلاردشت بودیم روزهای دهم خرداد تا 16 خرداد روز سه شنبه که برگشتیم . قصد داشتیم روزهای تعطیلی 14 و 15 خرداد رو شمال باشیم. اولش تنها بودیم ولی شب اول متوجه شدیم که خانواده عموی امیر که ویلای بغلی ما ویلا دارن به همراه حدود 20 نفر از بچه ها و نوه هاشون اومدن شمال. از فردا کارمون این بود که تا ظهر برای خودمون بودیم و ناهار میخوردیم و برای بعدازظهر تا آخر شب حدودای 3 صبح میرفتیم پیش اونا و بازی میکردیم. شب دوم هم خبر دار شدیم که عموی دیگه ی امیر هم با زن و بچه اش اومدن ویلای خودشون که یه شب هم رفتیم پیش اونا شام نگهمون داشتن و مافیا بازی کردیم و  کلی خوش گذشت. وقتی خداحافظی کردیم و که بیام ویلای خودمون وسط راه پسرعموهای امیر زنگ زدن که میخوایم بیایم پیشتون به همین دلیل من و سهند رفتیم خوابیدیم و امیر با پسرعموهاش تا 7 صبح بازی میکردن و میگفتن و میخندیدن و بساط چای و قلیون هم براههههههه...

جوونی و جاهلیه دیگههههههنیشخند

از روز اولی که رفتیم کلاردشت شروع کردم سهند رو از پوشک جدا کنم که به حمدالله خیلی خیلی هم موفق بودم و الان کامل دیگه خودش میره دستشویی و حتی گاهی اوقات میگه تو هم نیا عیبهههههههههزبان

برای شروع با مشاوره مشورت کردم و خانم دکتر ناهید نوری بهم این دستور رو داد که برای اینکه بخوای شروع کنی اول باید دو سه باری با پدرش بره دستشویی و کامل ببینه که چه طور دستشویی میکنه بعد هم خودت هر نیم ساعت یکبار ببرش بدون اینکه بهش مدام بگی جیش داری جیش داری فقط آروم بغلش کن و ببرش دستشویی بعد هم که از دستشویی اومد یه خوراکی آروم بزار توی دهنش که یه احساس خوب بهش دست بده همینکار رو کردیم البته اول خیلی خیلی عصبیم میکرد چون نمیگفت و باید خودم هواسم میبود و کلی داغون شدم ولی واقعا راهکارشون موثر بود و فقط سختیش همون 4 - 5 روز شمال بود مخصوصا وقتی میرفتیم خونه عموهای امیر که مدام باید هواسم میبود که نکنه جایی رو نجس کنه...

البته سه روز اول خیلی سخت بود چند جایی رو هم نجس کرد که با کمک امیر آب کشیدیم ولی شکر خدا دیگه خودش مستقل شد و الان تکیه کلامش شده و میگه من شلشیلند(شهریور) شه شالم میشه(سه سالم میشه) دیگه بوژوگ (بزرگ) شدم.قلببغل

یه روز توی اوایل خرداد هم رفتیم مدرسه باقرالعلوم که قبل از ازدواج کار میکردم به مناسبت روز زن همایش گرفته بودن و من رو هم دعوت کرده بودن. با سهند رفتیم اونجا خوب بود ولی اینقدر دنبال سهند دویدم دیگه نای ایستادن نداشتم با اینکه اونجا نزدیک خونه مامانم اینا بود ولی از خستگی وقتی امیر اومد دنبالمون یه راست اومدیم خونه خودمون.

عکسهاش رو توی ادامه مطلب میزارم لطفا بازدید کنید...

از این پس دوستای گلم این وبلاگ من و سهند عزیزمه لطفا به اینجا سر بزنید...

 


ادامه مطلب
[ پنجشنبه 25 خرداد 1391 ] [ 16:12 ] [ مامانی ] [ ]

 

سهند نازم روزی که فهمیدیم خدا تو رو به ما داده درست نهم دی ماه سال 87 بود من با اینکه می دونستم یه نی نی کوچولوی نازنازی توی دلم هست ولی برای اطمینان بیشتر رفتم آزمایشگاه چیذر نزدیک خونمون. ساعت 4 آزمایش حاضر می شد من از ساعت 3/30 حاضر شدم و به آزمایشگاه رفتم دل تو دلم نبود. جواب آزمایش رو که گرفتم قلبم به شدت می زد. دکتر آزمایشگاه گفت مبارک باشه تیترم رو که نگاه کردم حدود 8000 بود. با خوشحالی تا خونه دویدم تلفن رو برداشتم و به بابا امیر زنگ زدم. بابایی که منتظر بود تو این فاصله چندبار به خونه زنگ زده بود تا گفتم الو... بابائی گفت خوش خبر باشی گفتم جواب مثبت. ناگهان بابا امیر از پشت تلفن زد زیر گریه معلوم بود که هم خیلی مضطرب بود هم بی نهایت خوشحال شده بود. خلاصه اونم به منو تو تبریک گفت . شب که اومد خونه یه دسته گل بزرگ با یه جعبه شیرینی دستش بود من فکر کردم از این که خبر اومدن تو رو بهش دادم اینا رو خریده ولی با کمال ناباوری گفت نه خیر اول مامانی بعد نی نی امشب سالگرد ازدواجمون

وقت گل خریدن برای نی نی هست

[ پنجشنبه 4 خرداد 1391 ] [ 13:18 ] [ مامانی ] [ ]

دیروز صبح که در اصل روز 12 اردیبهشت و روز معلم باشه من و سهند رفتیم مدرسه ای که قبل از ازدواجم اونجا مشغول به کار بودم. برای دیدن دوستان و معلمان و همچنین گرامیداشت روز معلم.

سهند کلی ذوق می کرد از پله های مدرسه خودش بالا رفتپ، بچه ها رو که می دید انگار دنیا رو بهش داده بودن. بغلشون می کرد،

 

هولشون می داد، توپ شون رو می گرفت و فرار می کرد؛                                

یجورایی داشت بازی می کرد ولی بچه های بیچاره حاج و واج نگاهش می کردن. بعضی هاشون هم که خیلی خوش ذوق بودن دست سهند و می گرفتند و باهاش می دویدن. خلاصه نمی دوست چکار کنه . یه گچ هم از توی یک کلاسی برداشته بود و روی تخته خط خطی می کرد.

توی دفتر مدرسه با معاونین مدرسه و خانم شیرین همکار سابقم نشسته بودیم و صبحت می کردیم یهو دیدم سهند نیست دویدم دیدم داره میدوه.

 

تا صدای کفشای منو شنید برگشت و با حرص فریاد می زد نتون نتون خیلی جیگر شده با اون حرف زدن بامزش. قربونش بشم. این اولین باری بود که سهند طعم مدرسه رفتنو چشید. ضمنا کلی هم شیرینی خامه ای و کیک خورد.

[ پنجشنبه 4 خرداد 1391 ] [ 13:17 ] [ مامانی ] [ ]

اولین باری که سهند مسافرت رفت 47 روزش بود. خانواده ما که تازه  3نفره شده بود با عمو پدرام و خاله مهسا به انزلی ویلای بابای خاله مهسا رفتیم. این اولین باری بود که طعم مسافرت با بچه رو می چشیدم. حدودا 4 شب اونجا بودیم. شب آخر عموپدرام و بابا امیر قرار گذاشتن که زود بخوابن تا صبح زود قبل از طلوع آفتاب از خواب بیدار بشیم و راه بیفتیم به سمت تهران. همه آماده خواب شدیم که یهو دیدیم سهند زد زیر جیغ

خاله مهسا اومد پیش ما که چطور شد الان که حالش خوب بود نمی دونستیم چکارش کنیم. چهارتایی دنبال سهند راه افتاده بودیم. صحنه های جالبی بود: یکی عرق نعنا درست می کرد. یکی گریپ میچر می آورد. یکی نبات داغ درست می کرد منم با خاله مهسا دست به دست سهند و تکان می دادیم .

خلاصه ساعت که از حدود سه گذشت بدون هیچ دلیلی مجددا سهند خوابید و خواب رو از چشم همه گرفت. فردا هم حدود ساعت 11 صبح به سمت تهران حرکت کردیم.              

[ پنجشنبه 4 خرداد 1391 ] [ 13:17 ] [ مامانی ] [ ]

درباره وبلاگ

پسر قشنگم روز 13 شهریور سال 88 بهترین روز زندگی من و بابا امیر بود چونکه خدا تو رو به ما هدیه داد. کوچولوی نازم ساعت 3 نیمه شب روز میلاد امام حسن مجتبی چشمای قشنگتو به روی دنیا واکردی و به زندگی زیبای من و بابایی حلاوت و آرامش بخشیدی. بدون که همیشه لحظه شماری اومدنت رو می کردیم مسیح من. سهند گلم اومدم اینجا تا برات بنویسم از روزهای خوب باهم بودن،
امکانات وب

.




در اين وبلاگ
در كل اينترنت